سخن عشق
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
شعر دیوانه تب آلودم آری آغاز دوست داشتن است از سیاهی چرا حذر کردن آه بگذار که گم شوم در تو آه بگذار زین دریچه باز دانی از زندگی چه می خواهم آنچه در من نهفته دریاییست بس که لبریزم از تو می خواهم آری آغاز دوست داشتن است گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر تا برم گوهر خود را به خریدار دگر امروز دیوان حافظو باز کردم و یک فال گرفتم.این شعر برام اومد.چون قشنگ بود می نویسم تا شما هم بخونیدش: آرزومند رخ شاه چو ماهم حافظ رفته بودم سر حوض تا ببینم شاید عکس تنهایی خود را در آب، روزنی بود به اقرار بهشت.
می شنوم می شنوم آشناست موج نگاه تو هم آواز ناز روز محنت آن که می آید به کار من تویی و قصه ی آدمی تا در ایوان غروب بنشیند و این پشمالو را
روی شعرم ستاره می بارد
در سکوت سپید کاغذها
پنجه هایم جرقه می کارد
شرمگین از شیار خواهش ها
پیکرش را دوباره می سوزد
عطش جاودان آتش ها
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
شب پر از قطره های الماس است
آنچه از شب به جای می ماند
عطر سکر آور گل یاس است
کس نیابد ز من نشانه من
روح سوزان آه مرطوبت
بوزد بر ترانه من
خفته در پرنیان رویاها
با پر روشنی سفر گیرم
بگذرم از حصار دنیاها
من تو باشم، پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود
بار دیگر تو، بار دیگر تو
کی توان نهفتنم باشد
با تو زین سهمگین طوفانی
کاش یارای گفتنم باشد
چون غباری ز خود فرو ریزم
زیر پای تو سر نهم آرام
به سبک سایه تو آویزم
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
فروغ فرخزاد
به جز از خدمت رندان نکنم کار دگر
خرٌم آن روز که با دیده ی گریان بروم
نا زنم آب در میکده یک بار دگر
معرفت نیست درین قوم خدا را سببی
یار اگر رفت و حق صحبت دیرین نشناخت
حاش لله که روم من ز پی یار دگر
گر مساعد شودم دایره ی چرخ کبود
هم بدست آورمش باز به پرگار دگر
عافیت می طلبد خاطرم ار بگذارند
غمزه ی شوخش و آن طرٌه ی طرٌار دگر
راز سربسته ی ما بین که به دستان گفتند
هر زمان با دف و نی بر سر بازار دگر
هر دم از درد بنالم که فلک هر ساعت
کندم قصد دل ریش به آزار دگر
باز گویم نه درین واقعه حافظ تنهاست
غرقه گشتند درین بادیه بسیار دگر
شاید بشارت از دم صبح سپید بود
وقتی طلیعه ی تو درخشید،
از پشت کوهسار توهم ،
دیدم که این طلوع
زیباترین سپیده ی صبح امید بود.
ای سر کشیده از دل این قیر گونه شب
بر آسمان بر آی و رها کن
زرتار گیسوان زر افشان را
همچون شهاب ها
بر بی کران سپهر.
با شب نشستگان سخن از آفتاب نیست
آنان که از تو دورند
چونان به شب نشسته شب کورند.
تو،
خورشید خاوری،
جان جهان ز نور تو سرشار می شود.
همراه با طلوع تو ای آفتاب پاک،
در خواب رفته طالع من،
_این خفته سالیان_
_بیدار می شود.
ای آیه مکرر آرامش،
می خواهمت هنوز،
آری هنوز هم،
دریای آرزو،
در این دل شکسته ی من موج می زند.
راهی به دل بجو!
با شبان رازی بود.
روزها شوری داشت.
ما پرستوها را ،
از سر شاخه به بانگ هِی هِی ،
می پرانریم در آغوش فضا.
ما قناری ها را،
از درون قفس سرد رها می کردیم.
آرزو می کردم،
دشت سرشار ز سرسبزی رؤیاها را
من گمان می کردم،
دوستی همچون فصلی سرسبز ،
چار فصلش همه آراستگی است.
من چه می دانستم،
هیبت باد زمستانی هست.
من چه می دانستم ،
سبزه می پژمرد از بی آبی،
سبزه یخ می زند از سردی دی.
من چه می دانستم،
دل هرکس دل نیست
قلب ها، زآهن و سنگ
قلب ها، بی خبر از عاطفه اند.
***
من در آئینه رخ خود دیدم
و به تو حق دادم.
آه می بینم می بینم
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم
چه امید عبثی
من چه دارم که تو را درخور؟
-هیچ.
من چه دارم که سزاوار تو؟
-هیچ.
تو همه هستی من،هستی من
تو همه زندگی من هستی.
تو چه داری؟
-همه چیز.
تو چه کم داری؟
-هیچ.
حمید مصدق
اگر آن طایر قدسی ز درم باز آید
عمر بگذشته به پیرانه سرم باز آید
دارم امیٌد بر این اشک چو باران که دگر
برق دولت که برفت از نظرم باز آید
آنکه تاج سرمن خاک کف پایش بود
از خدا می طلبم تا به سرم باز آید
خواهم اندر عقبش رفت به یاران عزیز
شخصم ار باز نیاید خبرم باز آید
گر نثار قدم یار گرامی نکنم
گوهر جان به چه کار دگرم باز آید؟؟؟
کوس نو دولتی از بام سعادت بزنم
گر ببینم که مه نو سفرم باز آید
مانعش غلغل چنگست و شکر خواب صبوح
ور نه گر بشنود آه سحرم بازآید
همتی تا به سلامت ز درم باز آید
آب در حوض نبود.
ماهیان می گفتند:
{هیچ تقصیر درختان نیست.
ظهر دم کرده ی تابستان بود،
پسر روشن آب لب پاشویه نشست
و عقاب خورشید ،آمد او را به هوا برد که برد.
به درک راه نبردیم به اکسیژن آب.
برق از پولک ما رفت که رفت.
ولی آن نور درشت،
عکس آن میخک قرمز در آب
که اگر باد می آمد دل او پشت چین های تغافل می زد
چشم ما بود.
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن
و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است}
باد می رفت به سر وقت چنار.
من به سر وقت خدا می رفتم...
سهراب سپهری(شاعر گرانقدر)
خانه دلتنگ غروبی خفه بود
مثل امروز که تنگ است دلم.
پدرم گفت چراغ
و شب از شب پر شد
من به خود گفتم یک روز گذشت
مادرم آه کشید
زود برخواهد گشت.
ابری آهسته به چشمم لغزید
و سپس خوابم برد.
که گمان داشت که هست این همه درد
در کمین دل آن کودک خرد؟
آری آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم معنی هرگز را
تو چرا بازنگشتی دیگر؟
آه ای واژه ی شوم
خو نکرده ست دلم با تو هنوز
من پس از این همه سال
چشم در راهم
که بیایند عزیزانم آه!
موسقی چشم تو درگوش من
ریخت چو مهتاب در آغوش من.
می شنوم در نگه گرم توست
گم شده گلبانگ بهشت امید
این همه گشتم من و دل خواه من
در نگه گرم تو می آرمید.
زمزمه ی شعر نگاه تو را
می شنوم با دل وجان آشناست
اشک زلال غزل حافظ است
نغمه ی مرغان بهشتی نواست.
می شنوم در نگه گرم توست
نغمه ی آن شاهد رؤیا نشین
باز ز گلبانگ تو سر می کشد
شعله ی این آرزوی آتشین.
موسقی چشم تو گویا تر است
از لب پر ناله و آواز من
وه که تو هم گربتوانی شنید
زین نگه نغمه سرا راز من!
ه.ا.سایه
خودم که خیلی دوسش دارم.شما هم اگه دقیق بخونیدش حتما خوشتون میاد.
وان نازنین پیاله ی دلخواه را،دریغ بر خاک ریختیم.
جان من وتو تشنه ی پیوند مهر بود
دردا که جان تشنه ی خود را گداختیم
بس دردناک بود جدایی میان ما
از هم جدا شدیم و بدین درد ساختیم.
دیدار ما که آن همه شوق و امید داشت
اینک نگاه کن که سراسر ملال گشت
وان عشق نازنین که میان من و تو بود
دردا که چون جوانی ما پایمال گشت!
با آن همه نیاز که من داشتم به تو
پرهیز عاشقانه ی من ناگزیر بود
من بارها به سوی تو باز آمدم ولی
هر بار دیر بود!
اینک من و توایم دو تنهای بی نصیب
هر یک جدا گرفته ره سرنوشت خویش
سرگشته در کشاکش طوفان روزگار
گم کرده همچو آدم و حوا بهشت خویش.
ه.ا.سایه
فارغم از دشمنان تا دوستدار من تویی
خاطر از دم سردی باد خزانم ایمن است
گر حدیث تازه و رنگین بهار من تویی
بهره یاب از دولتم تا با توام خلوت نشین
بر کنار از محنتم تا در کنار من تویی
این حریفان درشب عشرت مرا یارندو بس
از دل افسرده جز افسرده دل آگاه نیست
آن که داند وحشت شب های تار من تویی
اختر بیدار داند حال شب،ناخفته را
با خبر از دیده ی شب زنده دار من تویی
دوری ظاهر دلیل دوری دل نیست،نیست
با توام دیگر چرا در انتظار من تویی؟
با تولای تو از دشمن نیندیشد رهی
بنده ی من شد فلک تا غم گسار من تویی
رهی معیّری
قصه ی قرصی نان است و چند پر ریحان
و کار و کار و کار
و جزغاله شدن جسم
و سوخته شدن جان
چشم انداز را بنگرد...
گربه ی دلمشغول بازی با منگوله ی کلاه کودک
و کودک که این غریبه ی سرتق را
برنمی تابد
لولو را
(مرا، تو را، او را)
و قصه ی آدمی.....
| Design By : Night Skin |

